محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1475
تاريخ الطبرى ( فارسي )
شدند . و چون با خبر فتح پيش ابو بكر رسيدند اشعث را پيش خواند و گفت : « بنى وليعه ترا از راه ببردند و تو آنها را از راه نبردى كه شايستهء اين كار نبودى ، آنها هلاك شدند ، ترا نيز هلاك كردند ، نمىترسى كه نفرين پيمبر شامل تو نيز شده باشد ، فكر مىكنى با تو چه مىكنم ؟ » گفت : « من بودم كه در بارهء ده كس مذاكره كردم و خونم حلال نيست » ابو بكر گفت : « آيا با تو موافقت كردند ؟ » گفت : « آرى » گفت : « مكتوب مورد موافقت را بياوردى و براى تو مهر زدند ؟ » اشعث گفت : « آرى » گفت : « مكتوب صلح پس از مهر كردن در بارهء كسانى كه نامشان در آن هست روان مىشود ، تو پيش از آن فقط واسطهء مذاكره بوده اى . » و چون اشعث بر جان خود بيمناك شد گفت : « در بارهء من نيكى كن و آزادم كن و گناهم را ببخش و اسلامم را بپذير و با من نيز چون ديگران رفتار كن و زنم را به من بده . » اين سخن از آن رو مىگفت كه وقتى در مدينه پيش پيغمبر خدا آمده بود ام فروه دختر ابو قحافه را خواستگارى كرده بود كه به زنى او داده بودند و او را واگذاشت تا بار ديگر به مدينه آيد و پيمبر خدا در گذشت و اشعث از دين بگشت . و چون بيم داشت ابو بكر پاسخ او را ندهد گفت : « خواهى ديد كه براى دين خدا از همه مردم ديارم بهتر مىشوم . » ابو بكر از خون وى در گذشت و ببخشيد و كسانش را بداد و گفت : « برو كه خبرهاى خوب در بارهء تو بشنوم » و آنها را رها كرد كه برفتند و خمس غنايم را ميان مردم تقسيم كرد و چهار پنجم ديگر را ميان سپاه تقسيم كرد .